تبليغاتX
دوستی شاید...
 
 
   
 
 
                          ( تنهایی )

- کاش بال های سفرت ...

در هجوم هرزه ی باد می شکست -

این دعا ،

مشق هر صبح من است !!

---

روزهای رفتن ات

بدست شب

چه آرام ورق می خورند

مشق صبر ،

جریمه ایست ما لا یطاق !

برای پنجه های انتظار 

که نام تو را هم نوشتن

فرصت نمی کند ...

---

کاش مداد رفتن ات را 

جا می گذاشتی

تا هم اینک

برگشتن ات را ترسیم کنم !!

                                        (شاهد)

با یکدیگر بیشتر آشنا شویم :

سمیه رئیسی

اين پست به نسبت پست هاي قبلي روشن تر به نظر مي رسد و پيچيدگي كمتري دارد
بندهاي آن كاملاً مرتبط و رابطه عمودي آن آشكار است
از استعاره هاي زيبايي استفاده كرديد و مثل هميشه تصاوير زيبا هستند به ويژه بند پاياني شعر ... واژه مالايطاق كه مشخص است تأثير حرفه ي شما بر شعر است به نظرم نامأنوس است و در شعر حل نشده ... موفق باشيد .

کیوان اصلاح پذیر

شاهد بازگشته است . از سفری که توشه اش صبر است و دعا و مشق صبحگاهی. بال ها که بشکنند سفری درکارنیست . اما یار بی سفر یار نیست . اگر یار به سفر نرود یار نمیشود و اگر به سفر برود یار نخواهد بود . شب را یارای گذشتن از نام یار نیست . شب نمی گذرد تا روزهای بی یار بگذرند . تنهایی در شب چند برابر میشود . مالا یطاق چه خوش آمده است . شاعر با هزار بار نوشتن از روی صبر جریمه میشود . این جریمه به عکس خود تبدیل شده و هرچه بیشتر نوشته میشود طاقت بیشتر از کف میرود . ایکاش مداد رفتن درکار نبود تا از سقوط شعله بالاگرفته ی این شعر نمی نوشت .

روح الله احمدی (بلبل)

از رفتن گفتن و تنها شدن یکی از گفته های معمول شاعران است اما شما با تعبیرات و تصویرات زیبایی آن را بیان کردید...
"شکستن بال"... همین را میرساند.
فکر میکنم استفاده از این واژگان غریب تر در شعر مناسب نباشد... منظورم این است...
جریمه ایست ما لا یطاق !
مخاطب را از خود دور نکنید...البته ببخشید جسارت میکنم... نظر شخصی میدهم
آغاز خوبی داشت و پایان بندی بهتری... واقعا در پایانش احساس ظربه ای کردم...
در کل خوب بود...

صادق دادکریمی

من فکر میکنم فراز و فرودی در این شعر اتفاق نمیافتد(البته جر سطر اخر)
ریتم یکنواخت شعر حتمن دلیلی بر کسالت روزها دارد و بی حوصلگی شاعر
با این که خوب شاعر در طی مدت ها از زبان شعر نیمایی فاصله گرفت و خیلی سریع به جرگه ی سپید سرایان خوب پیوست با این حال نمیدانم چرا شاهد گاهی هوس فضای نیمایی میکند(البته منظور من زبان کهنه ایست که در شعرهای نیمایی بیشتر اتفاق میافتد_البته نه در همه ی شعرهای نیمایی_)
"که نام تو را هم نوشتن
فرصت نمی کند ... "منظورم این دو سطر است
شعر از سه بند تشکیل شده،که بند آخر که مهمترین بند است از بقیه بی شک زیباتر و تاثیر گذار تر است...
به نظرم شعر زیادی به سمت حرف کشانده شده،و جای تصویر در شعر به شدت خالی است.

پرستو ارسطو

شاهد شکفتن پیله ی رازآلود شاهدیم

دست بدامن مشق دعا که بال سفر را بشکند و یار را دامنگیر ماندن

و تحملی که دوام بر آن حتا بانوشتن هزاران صفحه جریمه ی صبر آسان تر نمیشود

زبان شاهد زبان ویژه ی درد آلودی ست که براستی باید توان و تحمل خواندن مرثیه

هایش را داشت شاعر در این مدار ماه هاست که دور درد میچرخد و مخاطب خود را

نیز باتمام وجود میکشاند و میچرخاند و آخرین بند را به دور نفس حلقه میکند

کاش مداد رفتن ات را

جا می گذاشتی

تا هم اینک

برگشتن ات را ترسیم کنم !

مثل یک گالن بنزین بود که روی شعله های دل ریخت.

حسن سهولی

شاعر آرزو می کند که :
"درفراق دیارو یار آن چنان بگرید زار
که رسم سفر از این جهان براندازد"
عادت به هر روز_این دعا نشان دهنده ی فراق ودردوداع است عبور این روزها تکلیفی بر تراز توان است وجریمه ای درصبر این روزها نهفته است تابادعای دیگری پایانش را بخواهد.

احسان مهدیان

- کاش بال های سفرت ...در هجوم هرزه ی باد می شکست - این دعا ،
مشق هر صبح من است !!

اینکه برای کسی دعا کنی که سفری ناموفق داشته باشد همین نشانه علاقمندی نیز تعبیر می شود .
خب ! شعریت آن در اتفاق بیرونی است اگرچه از نظر ذهنی هم موثر لست اما شعر امروز بیشتر به سمت کنش گری در حوزه زبان و نشانه هاست .

کاش مداد رفتن ات را / جا می گذاشتی / تا هم اینک
برگشتن ات را ترسیم کنم !!

نمی توانم پنهان کنم که برایم سخت است هنوز در دنیای خواستن ها به حسرت واره ای سطحی و گذرا در متن قناعت کنم .
بالاخره دنیای امروز دنیای تعامل است و چیزی که در اینجا دیده می شود همان معشوقه بازی های شعر قرون گذشته است با کمی چربش لحن و اینکه اوزان عروضی هم ندارد متمایز شده است و این کافی نیست .

لیلا رضایی

بند اول و البته بند آخر ، یک سر و گردن از بند میانه بالاتر است به این مفهوم که با شروع خوب و پایانی خوب تر روبه رو شدم اما در میانه ضعف دیدم و تقریبن سکون ایجاد شده بود یعنی حرف بود تا دیدن .هر چند که در دو بند دیگر هم تصویری نداریم اما حرف خسته کننده ای نشنیدیم ، برای من هیجان داشتند و ذوق شاعرانه ، مخصوصن بند آخر. اما در میانه من به غیر از سطر "جریمه ای ست ما لا یطاق" برجستگی در کار ندیدم.
در شاعرانه بودن این بند هم شکی نیست اما کمی نچسب بود برایم. در بند اول یک نوع لجاجت دیدم علارقم همه ی غلو هایی که در این مورد بارها شنیده ایم اما اینجا من با حرف منطقی تری روبه رو بودم و برایم دلنشین بود. هر چند می شود به حسن نیت شاعر هم در این بند نظر داشت اما سوء نیت ش هم حاکم است و این خودش یک تضاد معنایی ایجاد کرده که دلپسند است و در بند آخر هم به خاطر فضا سازی زنده ی کار بسیار جالب است . "هم اینک" با اینکه کمی کهنه است اما به نظرم خوب نشسته . من خودم نتوانستم قید دیگری جایگزینش کنم. در هر صورت کار خوبی بود دوست من.

نوراله مکی

- کاش بال های سفرت ...

در هجوم هرزه ی باد می شکست
جوشش درون است که از شدت التهاب میخواهد بالش بشکند تا نتواند سفر کند.و در این راه دست به دامن باد هرزه نیز میشود.
این دعا ،

مشق هر صبح من است !!
این دعای هر صبح من است.خیلی راحت و صمیمی.چون میخواهیم درد دل کنیم.قصد نوشتن شعر نداریم.اما خب منتقدان را چکار کنیم.نمیشود که بهمین راحتی حرف زد پس یک کلمه مشق به درد دلمان اضافه میکنیم تا رنگ شعر بگیرد.

شعری گرم و دلنشین است با زبانی صمیمی. فقط در بند های پایانی( کاش مداد رفتنت...) تصویر ذهنیت بیشتری می یابد و رنگ عاطفی ان کمتر.

بهمن ارجمند

درود بر شما! فضای حاکم بر شعر رمانتیک است و شما به بیان احساستان پرداخته اید.در این شعر بداعتی در صورت و تخیل نمی توان مشاهده کرد. با توجه به شعرهای گذشته تان از شما شعرهای قوی تری انتظار می رود.پیروز باشید.

رجب بذرافشان

دعا همراه با تمنای بی انجامی رفتار اغواگر (تو/ او) که در اینجا توسط راوی به صورت تلخی هر روزه تکرار می شود. اما این مساله در پایان به خاطر حفظ و به یاد آوردن شکل و شمایل (تو/ او) حتا آرزو را باژگون و متغیر کرده، و به تبع آن از شدت درخواست کاسته شده است.
شعر آغاز خوبی دارد، اما هجوم و حمله ی ابتدایی رفته رفته به یک معضل زیستی مشقت باری تبدیل شده است. لذا راوی با ارجاع به گذشته برای کسب آرام و آرامش، به شب و کلمات متوسل می شود. در نتیجه، و بر این اساس پوشش دهنده ی شکاف و فاصله ی حال و گذشته صبر و انتظار و غم ایام خوردن است.
در واقع، این شعر یادآور یک اتفاق تلخ و مشمئز کننده می باشد که با ایجاد نوستالوژی در فواصل سطرها و بندها هویت موضوعی خود را آشکار و نمایش می دهد.

جلیل قیصری

گمان می کنم بند دوم را می توانید کوتاه تر و درونی تر کنید از -مشق صبر - مثلن: مشق صبر /جریمه ای است ناتمام/ به سر انگشت انتظار. ضمن این که در بند آخر به جای- مداد رفتن -شاید بشود -نشانه ی رفتن- آورد و هم نوعی تعدیل در این بند به وجود آورد . بر قرار باشید.

یوتام

به نظر این حقیر در نگاهی کلی به شعر شما ،حکایت از فراق دارد فراقي که برآن صبر زيادي لازم است. در سه خط اول شعر نوعي ناهماهنگي از نظر مفهوم وجود دارد . زيرا دعاي مشق هر صبح در حقيقت نفرين است که شکسته شدن بال را آرزو مي کند . اگر شکسته شدن بال خواسته شاعر است چرا هجوم باد هرزه است؟
درکل شعر خيال انگيز زيبايي را سروده ايد . خواننده را به تفکر وا مي دارد. پيروز باشيد
.

یکتا

نوشته ی زیباتون رو خوندم . همه ی خوبان و صاحب نظران پیش از من آمده اند و کار

زیبای شما را خوانده اند .

باید گفت زیبا لحظه ی رفتن را به تصویر کشیده اید اما در این قسمت :

جریمه ایست ما لا یطاق !

با نظر برادرم روح الله احمدی موافقم گاهی استفاده ازاین عبارت ها منه تازه کار رو

با این جمله که : تو نمی دانی !!

روبه رو می کنه . بسیار زیبا شروع کردید و به جز قسمتی که اشاره کردم همه را با

جان دل دنبال کردم .

 

مجتبی یاوری

این شعر شروع خوبی دارد/ بالهای سفر در هجوم هرزه ی باد میشکند تا به دعای مشق هر صبح میرسد و روزهای رفتن را بدست شب میرساند و مشق صبر که ترکیب خوبی دارد با سطر بعد خوب جفت و جور نمیشود / کلمه ملایطاق بدجور توذوق میزند و بجای سطر تاهم اینک با کلمه اکنون بهتر میتوانستی امروزی تر و برجسته شوی /
کاش مداد رفتن ات را جا میگذاشتی / اگر در این سطر مداد نبود می توانستی با حذف مداد ، جهان دیگری را به مخاطب معرفی کنی ( کاش رفتنت را جا میگذاشتی ) بنظر شما بهتر نبود؟
درکل شعر زیبایی از شما دیدم و خواندم

 

امید رضا چاوشی

مخاطب امروز شعر با این نوع زبا ن و واژه ها خوب ارتباط برقرار نمیکنه
در ضمن در کل کار اتفاقی رخ نمیده که برای خواننده جالب و جدید باشه شعر در یک حالت سکون و رخوت به سر میبره و ...............

 
بهمن مهرابی

در بند نخست چیز تازه ای چه از لحاظ زبان و چه محتوا و لحظات ناب شعری به مخاطب عرضه نمی کند.
بند دوم خوب شروع می شود با کمی ایجاز :
روزهای رفتن/بدست شب/چه آرام ورق می خورند/ نوشتن / نام تو را هم فرصت نمیکند.
وبند سوم:
کاش می شد/ برگشتنت را با مداد/ترسیم کرد

 

 
 


 
 
 |    نوشته شده توسط رحمانی
 
 
   
 
                            (فاصله ی شیشه ای)

پنجره های آسمان

بسته اند امشب

و من - ناگزیز -

پایین تر از فاصله ها

روی دست خاک مانده ام !!

---

نزدیک تر نیا

سنگلاخی اجاره کرده ام

کنار آسمان 

                ببین ...!

 ---

میان من و تو - فقط - 

همین پنجره باقی است

بگو چگونه بشکنم

فاصله ی شیشه ای ام را با تو !!

                                               (شاهد)

با یکدیگر بیشتر آشنا شویم :

فرشته ( آخرین پرواز )

باران را بخواهید واسطه شود . باران امین ترین واسطه آسمانیان و زمینیان است .

عه تا

شعری با احساس ویژه ی (شاهدی) که همواره بازتاب عواطف انسانی اوست اینبار در سه بند وکمرنگی بیش از حد سایه روشن مفاصل شعر.
کلیت شعر اختلاط ویژه ی مرام و عالم مجاز که در زبانی مخیل وحس نما به تصویر امده است.
از بند اول بوی ملال شکوه و گلایه ای طاقت سوز می شنوم که از ناگشوده مانده دریچه های اینتر نت بر مانیتور کاربری عاشق و شاعر مینالد.
چندانکه شاعر رئوف ما را به بناچار روی دست خاک باقی میگذارد. دلتنگی شاعر از بسته ماندن پنجره های آسمان(که میتوان انرا ارور دادن کانکت اکسپلورر تلقی کرد) چنان محسوس است که غم همدردی را به جان هر کاربر مخاطب بویژه اگر دلی سوخته از شعله ی شعر با اوست به کمال میریزد
بند دوم اگر هم مربوط است (که حتمن هست و من رابطه را در نیافته ام در این خوانش نخست) لفاف استعاری قوی دارد انقدر که از نرخ بند اول و سوم فراتر است
اما بطور مبهم اجاره ی دیال آپ یا ای دی اس ال را میتوان از ان استنباط کرد که واجد شروط لازم سرعت و روانی کافی نیست
وبند سوم ادامه ی تصویر شکوه پرداز و نیاز الود شاعر است که بدنبال تقویت و تثبیت این رابطه ی مجازی بدنبال راه و پاسخی از مخاطب میگردد که این تنها و اخرین نقاب وصال را که حائل همیشه ی دیدار نزدیک از نوع واقعیت است بشکند.
اگر شاهد شعرش را با الهام از عالم نت وپردازش روابط متکلم و مخاطب سروده باشد در انتقال معنا موفق بوده است .هرچند که اصولن شعر و اخص شعر شاهدحامل تنها یک بار معنا نیست و میتوان تفاسیر دیگری را نیز در لایه های دیگر ان
جستجو کرد.

نیایش

حتی خاک نیز مرا به خود راه نمی دهد چرا که میداند آسمان هیچ مسافری را به خود نمی پذیرد ، مگر ........ .
اگر چه منتظری برای شکستن فاصله اما شکستن از تو و درون تو آغاز می شود . فاصله ای در میانه نیست چرا که
خود شکن آیینه شکستن خطا ست !!!!

اعظم داودیان

بگو چگونه بشکن ام..... چرا (بشکن ام)؟ به جای (بشکنم).
و اینکه مگه نگفتید بهش که نزدیکتر نیاد دیگه چرا می خواهید فاصله ی شیشه ای رو بشکنید؟
نمی دونم تناقض گویی شاید از نکات خوب سپید باشه. اما من نظر شخصی خودم رو نوشتم هر چی با خوندن این شعر به فکرم رسید.

کیوان اصلاح پذیر

تابحال ندیده بودم رحمانی عزیز از تشبیه استفاده نکند و این رخداد خجسته در این شعر رخ داده است ( به جز فاصله ی شیشه ای که با توجه به نسبت دادن جنس به فاصله میتوان آن را نوعی حس آمیزی دانست ). ازدیدگاه من حذف تشبیهات قدمی به جلو محسوب میشود . اینک ما با تصاویر ناب شاعر روبرو هستیم . تصاویری که ارجاعشان نه به مشبه به بلکه قائم به ذات اند . دنیایی که شاعر می آفریند و ما را قدم به قدم در آن می چرخاند . نکته ی زیبای شعر سنگلاخ اجاره ای است که علاوه بر تازگی تصویر به شکستن شیشه ها هم تملیح دارد . شاعر میداند که با سنگ همین سنگلاخ خاکی باید به جنگ آسمان شیشه ای برود و یار را ملاقات کند اما بازهم می پرسد چگونه ؟ انگار از آسمان می ترسد یا ...

سید محمد رضا هاشمی زاده

سپید شعرتان باز هم مجموعه ای از نو اندیشه های دلنشین وزیبا وبا طرا وت بود
بگو چگونه بشکنم.....بشکنم....فاصله شیشه ای ام را با تو
بشکنم با..... بشکن مرا تفاوت دارداز نظر معنی

مصطفی فخرایی

شعر ارزنده ای است.از پایان بندی آن لذت بردم.
میان من و تو - فقط -

همین پنجره باقی است

بگو چگونه بشکن ام

فاصله ی شیشه ای ام را با تو

امیر احسان دولت آبادی

از آهنگ درونی و انتخاب کلماتی که استفاده کرده بودید لذت بردم.

علی فتحی مقدم

جنون شما را که از آفتاب گرم جنوب به ارث برده اید ستایش می کنم شما در تولید فضا خوب عمل می کنید اما اگر در کنار تمرکزی که بر فضا دارید زبان را بهتر ورز دهید شاهد تحولی شگرف در متن خواهید بود روح سرگردانی که در کلیت شعر ،گزاره ها را با خلاء ی زمینی مواجه کرده بر زیبایی محتوا افزوده است وقتی که می گویید:
پنجره های آسمان/ بسته اند امشب /و من -ناگزیر-/ پایین تر از فاصله ها / روی دست خاک مانده ام!!
و زیباتر انکه
نزدیکتر نیا/ سنگلاخی اجاره کرده ام/کنار آسمان/ببین...!

ودیگر اینکه شب را آسوده بخواب شعر اتفاق افتاده ! می بینی ؟شکسته فاصله ی شیشه ای ام با تو رفیق...

باران سپید

چیزی که با خواندن این پست توجه ام را جلب کرد دست زدن به تجربه های تازه و خارج شدن از توصیف صرف است.

پرستو ارسطو

شاعر به دليل ارتباط تنگاتنگی و مستقيم كه با طبيعت دارد درتفكر و تعمق خويش به این پديده هاي طبيعت اشاره میکند و در برداشت هاي معيني از عدم گشایشات وامکاناتی که از دست داده نه تنها تلخکام است بلکه در فضایی از استیصال از بسته بودن بالهایش سوزناک گله مند است
پنجره های آسمان را بسته اند
تصویر این صحنه به تنهایی سنگینی ی آواری بار گرانی را که بر روح شاعر سایه افکنده نشان میدهد و فرو تنانه اعتراف میکند که /نا گزیر /به پیوند بند جان با حرمانی
عمیق روی دست حیات وزندگی مانده گویی در برزخی از قیود ودر مغاک جان خویش ژرف در لایه های اندوه اش این ترانه را سروده ولی درد شافر درد خودش نیست
احساس مسئولیتی شگرف در این واژه های جانکاه جاریست

در آسمان هيچ چيزي نيست كه در نگاه او روزنه ای را بگشاید واو در خلأ این فاصله هااز الطفاتی محروم مانده
ببین...!
و برای تبرئه ی ناگزیری ی خود شاهدی را که به آسمان های فراغ رفته میجوید تا ببیند که او در چه گدازی ست

میان من و تو - فقط -

همین پنجره باقی است

بگو چگونه بشکن ام

فاصله ی شیشه ای ام را با تو !!

مرثیه ایست درد ناک اندوه در سرانگشتان ام چنان چنبره زده که نمیتوانم بنویسم

مرا ببخش شاهد گرامی که مطلب را به پایان نبردم.

فرامرز فریدونی

آشوب شهاب سنگی مجنون مگر بشکند این فاصله شیشه ای!!!

روح الله احمدی

شعر بسیار زیبایی را خواندم (منظورم از لحاظ مضمون است)اما ای کاش راهی برای باز کردن پنجره بود جای اینکه شیشه را بشکنیم.

رجب بذرافشان

متن دارای قابلیت و ویژگی هایی است که در کلیت خود جریان دارد
میان من و تو - فقط -
همین پنجره باقی است

مهدی تقی نژاد

ما در اینجا با شعری خوب مواجه ایم. شعری که از سه بخش تشکیل شده. شاعر کوشیده حتی المقدور اقتصاد کلمه را رعایت کند. اما به نظر می رسد وقتی مخاطب با شعر مواجه می شود به خود حق بدهد از بخش هایی از شعر که شاعر در آن هوش و ذکاوت مخاطب را نادیده گرفته چشم پوشی کند. در بخش آغازین شعر سه سطر اول اضافه به نظر می رسد. شعر می تواند از (پایین تر از فاصله ها) شروع شود و یا حتی از سطر بعد. در بخش دوم هم می توان از سطر اول گذشت. و از فعل ببین. در بخش سوم هم می توان کار را این گونه موجز کرد: میان ما/پنجره ای باقی است/چگونه بشکنم/فاصله شیشه ای ام با تو/
اگر بخواهیم شعر را بازخوانی کنیم می توانیم این گونه بخوانیم:

روی خاک
سنگلاخی اجاره کرده ام
کنار آسمان
...
میان ما
پنجره ای باقی ست
چگونه بشکنم
فاصله شیشه ای ام با تو!

دکتر بهزاد خواجات

 کارت البته می تواند با جدی تر گرفتن زبان و کار بیش تر خواستن از آن به عمق بیش تری میل کند . سبز بمانی .

حبیب شوکتی نیا

قبل از پرداختن به خود شعر یکباره موضوعی کلی در رابطه با آثار شما به فکرم رسید . دو شاخصی که هربار در شعر شما جلب نظر می کند بر من ، نام اشعار و شروع وارد شدن به شعر شماست .
انتخاب نام شعر به نظرم خیلی مهم است و چگونه گی این انتخاب . چون عنوان شعر در واقع کلیدی ست برای وارد شدن به منزل شعر . گاه به اشعاری برخوریم که موضوع مورد اشاره در شعر را تنها با نام شان متوجه می شویم . در حالی که در هیچ جای شعر اشاره ی مستقیمی به آن نمی شود . حالا یا به دلیل ضعف شعرست یا قوت اندیشه زایی شاعر !
شعر شما به شدت سعی دارد شعر اندیشه باشد . یعنی حرف های سطحی و پیش پا افتاده دغدغه ی واقعی شما نیست . به خصوص از موقعی که به سپیدسرایی روی خوش نشان داده اید . این خوب ست ولی نامی که معمولن برای شعر برمیگزینید ، در راه این اندیشه گرایی گام نمی زند . و اصلن هیچ کمکی به فراهم کردن بستر اندیشه در مخاطب نمی کند . یک نام معمولی و ساده است ( اغلب خیلی به اسم فیلم ها و سریال های تلویزیون شبیه است) که غالبن ترکیبی ست که از خود شعر در آورده شده . فاصله ی شیشه یی ، بالی دوباره ، شکوه باختن ...

مورد دوم اما به نحوه ی ورود شما به شعر بر میگردد . ساختار کلام شما در بدو ورود به شعر ، نثری و گاه حتا ساختاری نیمائی ست . سپید گویی در ادامه ی این طرز گفتارست که در شعر شما طلوع می کند . یعنی میانه ی اشعار شما به مراتب قوی تر از شروع آن است . گاه حتا شعری ترین بخش شعر در آخرین سطور به نمایش گذاشته می شود .
به گمانم این دو ویژه گی به خاطر این است که اغلب ، غزل وارانه سپید سرایی می کنید . یعنی سطری و یا بخشی شعرگونه در مخیله ی شما شکل میگیرد و شما به دنبال آن کشانده می شوید . و در جرح و تعدیل های بعدی ست که این سطر یا بخش ، صندلی خودشان را در سالن فکری شما پیدا می کنند .
به هر حال فاصله ی شیشه یی از این دو شاخصه نیز برخوردارست . مثلن عوض کردن جای فعل در سطر دوم نتوانسته به شعری بودن آغازین شعر کمکی بکند . و یا اینکه احساس می کنم ترکیب پائین تر از فاصله ها مشکلی نحوی در کلام دارد . به نظرم دورتر از فاصله ها مناسب تر باشد . هرچند حرکت شعر از آسمان به خاک است .
کنایه ی استعاری روی دست خاک ماندن ، اما زیبا و شاعرانه است . هرچند با اجاره نشین کنار آسمان در بخش میانی همخوانی ندارد .
استفاده از علائم دستوری برای جملات معترضه نیز پسندیده است ( ناگزیر و فقط ) و عوض کردن جای منطقی فعل در بخش آخر ( بر حلاف بخش آغازین) خوب کار شده .
و اینهایی که آمد همه نگاهی بود به شکل بیرونی شعر شما . اما تفکر جاری در جان شعر ، روشن و خالی از شائبه است . همین .

حسن سهولی

یک آسمان کمتر ،یک پنجره به اندازه آسمان دوری_ شیشه ای با پارادوکس آسمان وخاک و"سنگلا خی اجاره کرده ام/کنار آسمان /ببین...!"

رضا یوسف زاده تهرانی

شعر خوبی بود.من فکر می کنم یه چیزی کم داره.آخرش را می گم.پایان یندی اش هم چیزی کم داره و هم قوی نیست.بقیه شعر خوب بود.

بهمن ارجمند

درود بر شما! نوعی تأکید بر معنویت با استعاره آسمان همیشه در شعرهایتان وجود دارد که آن را در برابر عناصر گیتیکِ مادی قرار می دهید.در این میان به قرار کلاسیک ، شما جانب آسمان را می گیرید و زمین و خاک را فرومی گذارید و تحقیر می کنید.با استعاره سنگلاخ . اغلب امکان وصل و پیوستنتان به آسمان نیست و ناخرسندید از این که به قول قدما هنوز اسیر خاک و خاکیانید.چنین رویکردی در شعر بازتابی است از جهان نگری تان.پیروز باشید.

نوراله مکی

فاصله شیشه ای
فاصله ای است و حایل از جنس سنگ و دیوار نیست.از جنس شیشه است.خب مگر نمیتوان پنجره و شیشه را کنار زد و به پیوند رسید.نه1 حتما شیشه ‘ شیشه ای است که کنار زدنی نیست.ببینیم جریان چیست؟
پنجره های آسمان

بسته اند امشب


و من - ناگزیز -

پایین تر از فاصله ها

روی دست خاک مانده ام !!
امشب دیگر توان دیدن اسمان نیست.پنجره ها بسته شده است و تنها خاک است که پذیرا است.اینجا کجاست ؟ ان شیشه و این خاک وداعی برای سفر به سرزمینی بهشتی را تداعی میکند.
نزدیک تر نیا

سنگلاخی اجاره کرده ام

کنار آسمان

ببین ...!

فاصله چنان است که تو حق نزدیک شدن هم نداری.جای نزدیک شدن نیست.سنگلاخی در کنار اسمان.از خاک به اسمان.جسم در خاک و روح در اسمان.
فاصله فاصله ای است که قابل برداشتن نیست غم وداع با تمامی سنگینی اش به جانت می نشیند.
میان من و تو - فقط -

همین پنجره باقی است

بگو چگونه بشکن ام

فاصله ی شیشه ای ام را با تو
ضربه شعر در پایان کامل و بسیار کوبنده میشود.چگونه می توان این فاصله را برداشت.انجا که یکی به اسمان پرکشیده و دیگری بر خاک مانده.

زبان و فضای شعر بسیار زنده و گرم و صمیمی است.از همان شروع میتوان بر بال شعر سفری را اغاز کرد.سفری با خیال و نیاز خودت.ممکن است مسیر سفرت با شاعر یکی نباشد .ولی مهم این است که شعر به تو امکان پرواز و سفر میدهد.انهم در فضایی راحت و صمیمی و اهنگین.ضربه های پرطنین شعر نیز به پرواز تو قدرت و سرعت بیشتری میدهد.برای من شعری بسیار تاثیرگذار بود.

تصویر دیگری که در ذهن تداعی میشود تصویر روزمرگیهای ما در برابر حیات عاشقانه است.ان شیشه در واقع روزمرگیهای ما است و این تصویر بسیار گویا و تامل بر انگیز است.

ابراهیم کمکی

سلام. ترکیب "پنجره های آسمان" ترکیب کلیشه ای و نخ نما شده ای است.

تعبیر "پایین تر از فاصله ها" را نمی فهمم یعنی چه؟ و همینطور "سنگلاخی اجاره

کرده ام/ کنار آسمان" را.

بند پایانی شعر هم کلیشه ای است:

میان من و تو - فقط -

همین پنجره باقی است

بگو چگونه بشکنم

فاصله ی شیشه ای ام را با تو

در کل اتفاقی در شعر نیفتاده نه در زبان و نه در جهان شعر و شعر چیزی نیفزوده نه

به زبان و نه به جهان.

شعری ذهنی و دور از عینیت که شاعرش در هیچ جای آن دیده نمی شود.

لیلا رضایی

پنجره های بسته ای که بین راوی و طرف مقابلش فاصله انداخته اند . تشبیه این فاصله به جنس "شیشه ای" که از پنجره وام گرفته ، زیباست. هم از این لحاظ که آنطرف شیشه قابل رویت است اما غیرقابل دسترس و هم از این لحاظ که شیشه شکستنی ست ، اما راوی قادر به شکستن این شیشه نیست . "روی دست خاک ماندن" بسیار زیباست و همینطور "سنگلاخی اجاره کرده ام / کنار آسمان" از سطرهای برجسته ی شعر هستند.
اما .....
احساس می کنم ، موسیقی قوی درونی بر شما غالب شده است گویی این آهنگ است که کلمات شما را می برد و تا زمانی که آهنگ درونی تان تمام نشود ، کلمات همچنان می آیند تا روی آهنگ از پیش آماده بنشینند . وجود موسیقی از محسنات شعر سپید است اما اگر بر راوی غالب شود به ضرر شعر است. باید کمی جلوی این موسیقی را بگیرید و خودتان بر آن غالب شوید و گرنه همچنان شاهد کلمات اضافی که هیچ کمکی به عینی شدن کار نکرده اند ، هستیم.
"ببین ....!"
"فقط"
"شیشه ای (ام را با تو) !!"
اگر بر موسیقی غالب شوید ، جور دیگری اینها را می بستید. این ایراد به کارهای منهم وارد است "این" های اضافه در کارم فقط به خاطر آهنگ ، نشسته اند وگرنه کمکی به شعر نکرده اند.

نادر نظامی

 شما در شعرهایتان سبک خاصی دارید و احساس می کنم شعرهای سپید تان را اغلب بر بستری یکسان غلت می دهید . بستری نرم و دل نواز . شعر خوبی بود ، فقط من فکر می کنم دو جمله" میان من و تو ... و همین پنجره باقی است ... " می تواند موجزتر گفته شود شاید هم اصلن گفتنش ضرورت نداشته باشد زیرا در اول شعر یک جورهایی اشاره داشته اید و کلمه "با تو " .

دکتر روشن فومنی

انچه ازفهوای کلامتان دراین مقوله برمیاید.هیچ انگاشتن جرثومه ایی که دنیایش نام نهاده اند.وبی شباهت به قطارنیست یا اتوبوس واحدشلوغ وپرازدحام---همه درحال و بعشق وبقصدمقصدسوارشده اند-برخی...درصندلی راحت نشسته وبرخی درراهرو..میله ای سقف رامحکم چسبیده اند...وبرخی درمیانه درخروجی .....نشسته ها...به اهالی راهرو فخرمیفروشند چسبیده به میله ها---به کسانیکه لای درو دیواریک جوری نسیه..که بحال همان کسانیکه به میله محکم چسبیده اند...غبطه میخورند..وازانها فخر خریده اند همچون انها..که ازنشسته ها...فخرخریده اند..وغبطه خورده اند فخرفروشی و غبطه خوریددوطرفه است......غافل ازاینکه همه دیریازودباید پیاده شوند وناراحتها زودتر وبهترپیاده میشود
نگاه شمادراین پست به دنیا بسیارعارفانه وفلسفی ست
وپختگی خاصی نسبت به کارهای قبلی اتان....موجودیت خودرا اعلام میکند.

سمیه رئیسی

من هم همانند جناب فومني شعر شما را عارفانه و البته عاشقانه مي بينم
فاصله ي زميني بين شما و معشوق آسماني تان بسيار هنرمندانه وصف شده و تلاش و دست و پا براي رهايي از فقس شيشه ايتان محسوس و ستودني ست
واژه آسمان پنجره را به عنوان اميدي دوردست زيبا انتخاب كرده ايد
به طور كل به نظر من اين شعر شما متفاوت از پست هاي قبلي بود ...

شیوا فرازمند

شاعر در این شعر سعی کرده است احساس خود را به بهترین شکل به مخاطب منتقل کند و ناگزیر به جریانهایی آرام تن داده که ذهن مخاطب خود را به درون معنی حسی شعر بکشد. در همین رهگذار است که تصاویر را مخلوط با خیال انتخاب کرده و با زبان روز و معاصر تلاش کرده است تا فضایی سور رئال ایجاد کند و مرز بین واقعیت و خیال را کمرنگ نموده و باز تاب آنرا در ذهن مخاطب شعر به تماشا بنشیند.
آنچه مسلم است تصویر انتزاعی ابتدای شعر است که پیوند اولیه با مخاطب را آغاز می کند..

پنجره های آسمان بسته اند...

فضایی بن بست که همان ابتدا رو شده و در نتیجه منتظریم تا راهی برای باز شدنش پیدا شود...ساختار شعر در جهت باز سازی چرایی و چگونگی این بن بست نیست..از این پیله تنها فاصله را علت می بینیم و تلاش بعدی و اصلی شعر از بین بردن این فاصله است...

نزديک تر نيا

سنگلاخي اجاره کرده ام

کنار آسمان

و البته منتظریم که چرا برای از بین بردن فاصله نزدیکتر نیامدن پیشنهاد شد؟..بر خلاف آنچه که به ذهن برخی آمده و تضاد در آن می بینند در پایینترین سطرها جواب داده شده....شکستن شیشه با سنگ امکان آسیب رساندن دارد و بهتر است که نزدیکتر نیاید تا آسیبی نخورد...شاعر همانطور که به فکر از بین بردن فاصله است به فکر معشوق خود نیز هست و نگران سلامتی اش!و سنگلاخی اجاره شده که قرار است تکه تکه اش پرتاب شود به سمت پنجره...

در واقع سنگلاخ کنایه از زمختی و نتراشید گی است که خشونتی می تواند باشد نسبت به فاصله ای ایجاد شده...
و اما در انتهای شعر استیصال هنوز وجود دارد و همان نگرانی و تلاش شاعر برای همفکری طلبیدن از معشوق....
فراتر از نقش نجات دهنده، شاعر به دنبال رسیدن است..اما آنگونه که سلامتی طرف مقابل هم تضمین شده باشد...
اصولا رحمانی کشف های شاعرانه ی خوبی دارد و به بازیهای زبانی و آوانگارد تن نمی دهد تا مخاطبین بیشتری در جریان احساس شاعر قرار بگیرند..
البته این نه قوت است و نه ضعف...شناخت نوع احساس در تعریف این مسئله خیلی مهم است .
موسیقی درونی شعر حس تغزلی را بیشتر می کند و در شعرهای رحمانی این رکن شعر سپید معمولا با سلیقه و وسواس خاصی انتخاب و اجرا می شود....
مخاطب اما گاهی به شکسته شدن موسیقی نیاز دارد آنجا که شعر هم می شکند...
به روساخت در شعرهای رحمانی بیشتر پرداخته شده و تقطیع پلکانی شعر سهل و ممتنع است.معمولا زمان در شعرهای رحمانی جایگاه خاصی ندارد ..
بیشتر شعرها مثل همین شعر حس حال بودن را منتقل می کند و زمان کم رنگ است.مشاهدات عینی شاعر با ذهن سیال شاعر ترکیب شده و فضای سور رئال را آفریده است.
شاید بتوان مشکل اصلی این شعر را در یکنواختی احساس موجود در آن دانست.کارکردهای احساسی در این شعر عمیق نیست و یک تصویر یکنواخت ارائه شده است.
اما این شعر یک شعر خوب است به خاطر مفهومی که با رویکردهای ساده به مخاطب منتقل می کند...شاعر به دنبال مفهوم صرف و به دنبال روساخت صرف نبوده و بطن هنر را سعی کرده است تا ارائه دهد.
ما از رحمانی انتظار بیشتری داریم تا تصاویر شگرف و عمیق تری از او بخوانیم.

بهار حقشناس

چیزهایی که یادم اومد رو دوباره مینویسم...دوستان به نکته های ارزشمندی اشاره کردند
اینکه شما یک سیر خوب رو در شعر دارید طی میکنید جای شکی ندارد..در مورد این کار باید بگم حس آمیزی خوبی داشت وحس خوبی به مخاطب منتقل میکرد اما این کافی نیست
شروع کار شعریت ضعیفی داشت با اینکه فعل رو جابه جا کردید تا به شعر نزدیک تر باشد اما به نظرم چندان جالب نبود البته از این لحاظ که نقطه برجسته یی نداشت..به نظرم شروع کار حتی میتونست از پایین تر از فاصله ها هم شروع بشه آوردن دوبار آسمان و پنجره در کار کوتاه نیز به نظرم جالب نیست کما اینکه معمولا با شنیدن نام آسمان ناخود آگاه یاد پنجره هم میشود افتاد وبالعکس وحتی اگر آوردن دوبار این کلمات در کار تعمدی باشد زیاد برام قابل قبول نبود...
نقاط برجسته قسمت سنگلاخی اجاره کردم ...و پایان بندی کار نیز به نظرم خیلی خوب بود وخیلی محکم تر از شروع تمام شد .

جلیل قیصری

ورودیه و شروع خوبی دارد شعر اما گمان می کنم سه مصرع میانی بند اول می توانند نباشند و فقط واژه ی -ناگزیز- بیاید البته اصلن به معما سازی و چیستان گویی در شعر اعتقادی ندارم چرا که فکر می کنم هر شعری سرشتی دارد و برخی از شعر ها را باید بر اساس سرشت شان لاجرعه سر کشید اما اگر کلمه یا مصرعی به بار حسی شعر نیفزاید نیامدنش خوشتر است بند میانی می تواند تعدیل شود چراکه - اگر خوب دریافته باشم -با -فاصله ی - گفته شده در بند اول در بند نمی شود تا این حد با آسمان نزدیک بود به هر روی شعر از کارهای پیشین موجز تر و روان تر است
و بار مفهومی خوبی هم دارد .بر قرار باشید .

هانی شجاعی

دوست عزیز خواندم تمام آنچه که در تو زیستن دارد. اما امید آن دارم که با آن واژه های ناب سخن بگویی. نه با این واژه که خیابانم را می خوانی.

محمد شهیدی

سلام دوست من از شعر زيبايت لذت بردم
روي دست خاك مانده ام فقط همين خط براي قوت يك شعر كافي است گويا كم كم شاعر به دروني كردن مفاهيم مي انديشد واين خجسته است يكي ديگر از فرازهاي زيباي شعر سنگلاخ اجاره اي است كه طنز نيش دار تلخي در درون خود دارد وكنايتي است كه انسان را به فكر فرو مي برد رابطه ي ان سنگلاخ اجاره اي با پنجره وفاصله ي شيشه اي نيز در خور توجه است هر چند كه شاعر مي پرسد چگونه بشكنم اين فاصله را اما به گمان سوال عمدي است زيرا شاعر در درون شعر فاصله را شكسته وبراي مخاطب گويا سوالي طرح كرده تا اوهم با حس شاعر همراه شود ودست به شكستن بزند .

حمید

کمی ناگسستگی بین قسمت های مختلف به نظر می رسد .
همه ی ما خواه ناخواه محدودیت هایی داریم و هم دیگرانی که به این " ما " نزدیک نیستند . و فکر می کنم به هر کدام از انسان با خصوصیات خاص و نوع نگرش آن ها به جامعه و همچنین انتظارات متقابل است که به ما حکم خواهد کرد و یا می پذیریم که پنجره ای را بشکینم یا به انتظار بمانیم . فکر می کنم در این دوره زمانه همه ی ما به نوعی " روی دست خاک مانده ایم "

سید حسینی

در این شعر شما به زبان صمیمی تر و نزدیک تری به احساس و عاطفه ی درونی تان رسیده اید و دیگر از واژ ه های قدیمی با قیافه و پرستیژی ادیبانه خبری نیست :


پنجره های آسمان

بسته اند امشب


و من - ناگزیز -

پایین تر از فاصله ها

روی دست خاک مانده ام !!


همنشینی مهربان تر واژه ها در کنار ایجاز مناسب و دقت در طرز پرداخت و اجرای تصویر بیرونی شعر از دیگر نکات قوت شعرتان است ... اینها که عرض شد دقیقا" از
ویژگی های شعر سپید است که به نظرم در این شعرتان از حضوری پر رنگ تر برخوردارند ...

صادق داد کریمی

من هنگام خواندن شعر حضور یک نفر را که روبرویم نشسته و دارد برایم شعر را میخواند احساس میکنم(خود شاعر است)حال اینکه خود شعر با من حرف نمیزند
شعر 3بندی فاصله های شیشه ای،با شکایتی آرام ونرم آغاز میگردد،در بند اول هیچ چیز مشخص نیست،جز پنجره های بسته ی آسمان...
در بند2 سنگلاخ...مرا یاد پرنده ای می اندازد،که حتا به هنگام خوابیدن و پرواز نکردن هم نزدیک آسمان است
سنگلاخ شاید نزدیک آسمان است و شاید هم نیست(شاعر هیچ توجهی به این موضوع نکرده.
بین بند 1 و 2 ارتباط ظریفی وجود دارد(اگر سنگلاخ را ما نزدیک آسمان در نظر بگیریم
اما بند 3 تقریبن هیچ ربطی به 2 بند دیگر ندارد)
یعنی،شاعر بلافاصله و بدون هیچ مقدمه ای ما را وارد یک فضای جدید میکند
پنجره(شاید درست تر آن باشد که بگویم"شیشه")جای یکی از کلید ها را میگیرد(در کنارش قرار نمیگیرد،حتمن جای یکی از دو کلید"آسمان"یا"سنگلاخ"مینشیند...)
ولی در عین قطع رابطه زیباست.
شعر از یک اتفاق خالی است!

یونس معروف نژاد

بگو چگونه بشکنم فاصله ی شیشه ایم را با تو
زیبا بود
ولی ای کاش روح جنبیدن را در سایر سطرهاهم دمیده بودید.
ومن خود به شخص نگاه و پردازش عمقی تری را می پسندم .

 
 
 |    نوشته شده توسط رحمانی
 
 
   
 
  تقدیم به دوست خوبم کیوان اصلاح پذیر که با او سپید شدم

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئذ

                     (بالی دوباره)

شب و روز را پیچانده ام

برای رسیدن به تو

و حالا رسیده ام

کنار کاریزی که

سراسر بوی تو می دهد

---

با نوشته هایت رفیق شدم

تا از تو که شاید

ندیده امت هنوز

نشانه ای بگیرم

اینجا واژه ها همه رسیده اند !

و تو همانی حتمن

که در من جوشیده ای !!

---

آمده ام بالی دوباره بگیرم

برای پروازی بلندتر

من اینجا سپید شده ام !!

                              با تو ...

                                          (شاهد)

با یکدیگر بیشتر آشنا شویم :

لیلا رضائی

کار بسیار ارزنده ای کردی. جدای از اینکه شعر فوق العاده ای بود که از حس سرشارش لبریز شدم ، قدردانی از بزرگانی که دست ما را گرفته اند و آرام آرام از پله های تاریک با نور کلماتشان بالا می برند ، جای بسی تحسین دارد. خوشا به حال شما که این حس قدرشناسی آنقدر در شما جوشید که اینگونه بروز کرد. مرسی
جامعه ی کوچک ادبی ما فقط از حمایت قشر خودمان برخوردار است و دیگر هیچ . و اگر بزرگانی مثل آقای اصلاح پذیر با نقد منصفانه شان ، آقای شوکتی نیا با نقد رک و صریحشان، آقای همه خانی با بال و پر دادنشان و آقای ارجمند و دیگر دوستانِ صاحبنظر نبودند ، شاید من و شما و امثال ما که قلم و کاغذ را دوست داریم ، هیچ وقت یاد نمی گرفتیم برای بهتر نوشتن از چه کلمات و چه جوهری استفاده کنیم.
جدن شعر شما بند دلم را لرزاند . من در این شعر واقعن آقای اصلاح پذیر را می بینم. انگار حرف دل من و شما هم یکی بود. انگار آقای اصلاح پذیر فقط شمس شیرازی من نیست او برای همه ی ما شمس است.
در اینجا از زحمات ایشان تشکر می کنم و همچنین از شما که شایسته ی ایشان نوشته اید.

دکتر روشن فومنی

بااجازه ات-وبدون مقدمه میخواهم عرض کنم
این بهترین سپیدبودوبمنزله ان نیست که کارهای قبلی شما
ضعیف بوده.......؟نه
دراین سروده-هدف شما ازمبدا تا مقصد..وبین راه...ودرطول مسیر
واضح وروشن وسرشارازاحساس است
واقعیت دراین سروده مواج است-هیچ تصنعی بچشم نمیخورد...
نه ازغلوهای شاعرانه دران خبریست...نه ازقلب ودگرگونی و دیگرگونی
هرچه فی الواقع درضمیرونهادوباطن تان درجوشش بوده..پوشش داده اید

یک برداشت صادقانه ازیک الگوی عارفانه وعاشقانه.......این سروده راهرکس
با هرمیزان دانش میتوانددرک کندولذت ببرد....هیچ پیچیدگی با سوادمآبی ندارد
دست انداز-گردنه-سرعت گیرخبری نیست--یک راه کفی کفیه.....
هرسروده ونکته ونثرونظم را که به راحتی نتوان فهمید..درآغازتولدفوت میکند
خیلی زودترازخالق خود.........وماندگاری ندارد...این سپیدشمابرای ماندگاری
چیزی کم ندارد........خیلی برایم دلنشین بود.

حسن سهولی

شعر ارزنده ای خواندم
زبانی روان وزلال سرشارازاحساس دوستی هایی که چشمه ها به ارمغان می آورند
به دوست عزیزی تقدیم شده بود که ندیده ،دیده ایم
"من ندیده انگاردیده ام تورا
ببخشیدنادیده ،دیده ام تورا"

سید محمد رضا هاشمی زاده

مثل اکثر اشعارتان با زهم با مجموعه ای معطر ولبریز از نو اندیشه ها ی تازه
ولطیف...پیچاندن شب وروز برای رسیدن به تو....زیباست
واژه های رسیده اند...ایهامی زیبا...هم رسیدن وکامل شدن هم از راه رسیدن
بالی دوباره بگیرم
برای پروازی بلند تر....پایانی دلپذیرتر

سید علی شفیعی

این بار با زبانی شسته رفته تر رو به رو شدم .

مهدی تقی نژاد

شعر خوبی است به چند دلیل و دلیل اصلی آن پرهیز از پیچیدگی های زبانی است که در اینجا خبری از آن دیده نمی شود. شعر را می توان یک نفس تا آخر خواند و با شاعر همراه شد و این احساس خوبی به مخاطب می دهد. اما این شعر می تواند خوب تر شود و شرط اصلی آن هم رعایت ایجاز است. در سطر هفتم (که شاید) اضافه است هم به لحاظ معنا و هم این که تردید را در شاعر نبینیم و قاطعیت شعر بر مخاطب تاثیر بیشتری بگذارد. از سطر هشتم (ندیده امت هنوز) هم باید صرف نظر کرد چرا که کمکی به شعر نمی کند. در سطر یازدهم هم کلمه (حتمن) اضافه است تا دیگر بار احساس تردید در شاعر احساس نشود. بقیه شعر هم شاعرانگی شاعر را فریاد می کشند.

میثم همرنگ

کار نو و خوبی از شما خواندم
شعر شروعی ملایم و آرام دارد
اما به نظرم آن (پیچاندن)می توانست خوش تر در جمله بگنجد
خیلی زود به خط 3رسیده اید
به نظر من اگر خط 3تا 5در انتهای شعر می آمد خیلی بهتر می شد
هر چند همینگونه هم بخوانیم که رسیده باشید کنار همان کاریز جوشنده خط های بعدی ی شعر را تحت پوشش قرار می دهد...
آمده ام بالی دوباره بگیرم
برای پروازی بلندتر
من اینجا سپید شده ام !!
با تو ...
با آرزوی موفقیت و سربلندی برای شما و آقای اصلاح پذیر عزیز.

هانی شجاعی

سلام بر بزرگواری چون تو. آمدی و سر فراز نمودی. حال نوبت به من است که پاسخی به الطافت کنم.
اما از شعر: کار تقدیمی است اما آن بزرگ را نمی شناسم. به همین خاطر فقط از زبان می گویم. در این شکل از زبان شعر که بسیار روان است مرز بین نورم عادی زبان و خروج بسیار کمرنگ است که لازمه ی آن دقتی بیش را طلب می کند.
مثال: با نوشته هایت رفیق شدم

تا از تو که شاید

ندیده امت هنوز

نشانه ای بگیرم
حضور واژه ی شاید نجات بخش این اپیزود می شود که ریسک اثر را بالا می برد و این نمی دانم خوب است یا بد. بهر حال درگیر آثارتان می شوم اگر خبر از بروز شدنتان دهید.

باران سپید

خوشحالم که کار این پست منسجم تر است و کمتر از فخامت قبل برخوردار است. شاید ادای دوستی ها این کار را صمیمی تر کرده.

پرستو ارسطو

صداقتی زلال

توفشی روان

اعترافی جوانمردانه به شایدهاو نمیدانم ها

با عطری سرشار ازنت های دوستی وعاطفه

من اینجا سپید شده ام

یاد چله نشینی خود افتادم

وهم نسیم خاطر باغهای روم و تبریز خیالم را سراغ کرد

از اساتیدی چون شما اگر نیاموزم بال پرواز را از که بگیرم؟

صادق دادکریمی

سپید است و زیبا،بیشتر در کارهایتان(منظورم کارهای قبلی است)آهنگ شعر دستخوش نا آرامی میشد و از ریلی که باید در ان حرکت کند خارج میشد،اما در این شعر هرگز
شروع شعر بسیار زیبا است،پیچاندن روز و شب!نو است و بی تردید،یک آفرینش زیبا...
بند دو با گفته های خودمانی و ساده(اما در کمال شاعرانگی)شروع میشود..."اینجا واژه ها همه رسیده اند !"این قسمت شاهکار است
و پایان شعر هم(البته نه به قدرت شروع)زیباست و در کمال
"و تو همانی حتمن
که در من جوشیده ای !!":به نظرم این دو سطر،در پرده ای از شاعرانگی تمام در تمام شعر تکرار میشود،و میشود از ان چشم پوشی کرد...

کیوان اصلاح پذیر

دو سه بار نوشته ام و پاک کرده ام .
چه بنویسم ؟
بنویسم قابل نیستم - با خودبزرگ بینی شبه فروتنی شرقی اشتباه میشود -
بنویسم تو شاعرتری - با تعارفات معموله اشتباه میشود -
بنویسم تو بزرگواری - حق مطلب را ادا نکرده ام -
بنویسم پر درآوردم - غرور پنهانم را عیان کرده ام -
می نویسم بی تعارف :
در مقدم این شعر
کاریز من نمناک بود ، دریا شد
کاریز من تنها بود ، کویر از باران تو جنگل شد
کاریز من مسکوت بود ، بال باران و بق بقو - رگبار شد
کاریز من ، نه ، کاریز ما چراغان شد
دوست من
وبلاگ تو همواره گرم و صمیمی بوده است و خواهد بود . بی تعارف . من شایسته ی این شعر شما نیستم . با اجازه از متن خارج میشوم . پنهان زیر بوته ی گون یا روی شاخه گزهای کویر کوچک میشوم و به سه نقطه شن ... تقلیل می یابم .

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئذ

دوست من

آنچه را که باید ، قبلن نوشته ای ، نه ! نوشتن را به من آموخته ای و بی تعارف اگر امروز سپید می نویسم به خاطر راهنمایی های شماست که زودتر از همه ی آنهایی که نیز بسیار به من آموخته اند ، با حوصله و دقت خواندی مرا و نقد کردی نوشته هایم را - و من ناسپاس نیستم - از شما و همه ی کسانی که در این مدت با حوصله اشعار این عاطل و باطل نویس تازه کار را نقد کرده اند سپاسگزارم .

حبیب شوکتی نیا

ولله چه بگویم ؟. به این مدیحه مانند که نمی شود چپ نگاه کرد .
آخر به کسی تقدیم شده که دوست داشتنش امری حتمی ست . برای من شاید بیش از شاعر حتا .
دوستش دارم چون دوستدار کلمه است .
دوستش دارم چون با خواب کلمات بیدارمان می کند .
دوستش دارم چون دوستمان دارد .
دوستش دارم چون دوستش دارم خیلی . چون کیوان است و اصلاح پذیر !
و اما شما اگر ندیده ایش ، من بارها دیده امش در کلماتش . در نگرها و نظرهایش . در خودش که آینه ی شعرش بوده مدام .
کاش من این مدح را پرواز میدادم به سویش که حقش است .
ولی اگر من بودم حتمن سراسر را در سطر پنجم حذف می کردم . و فکری به حال با نوشته هایت رفیق شدم را . تا حالت نثری این جمله را تعدیل نمایم .
خوش داشتنت خوش باد .

مینو نصرت

می دانستم چه بخواهم و چه نه !! این کاریز 55 همینجور نقب میزند و جلوتر می رود تا سر از شاهد در آورده از او بخواهد که شهادت دهد به اینکه کاریز آن هم با شماره ی رمز آلود 55 بی گناه است و به جرمی واهی سر از دنیای مجازی در آورده است ! و تا تمام این سرزمین را قنات به قنات به هم متصل نکند و پیراهن سبز بر تنشان نپوشاند محال است دست از کندن خاک بر دارد ...
سلام
شعرتان بوی کاه و گل داشت و تشنه ام کرد به یک پیاله آب چشمه.

مهدی حبی

اینجا واژه ها همه رسیده اند ، این بهترین تعریف و نظر من در مورد شعر شما می تونه باشه.

رجب بذرافشان

با تمام وجود نوشته ای که عاشق شدن همین است.یا علی

شیوا فرازمند

شعر زیبای تقدیمی شما را خواندم...
پیچاندن شب و روز و حرکت دواری که در باطن به سوی خارج از مرکز دایره حرکت می کند...و کشیده می شود سمت کاریز که...
و از این قسمت به بعد حرفهایی آشکارا بیان می شود و از پرده برون می افتد راز...(واژه ها همه رسیده اند) در واقع پختگی را نشان می دهد که مخاطب با حجم کلمه های خام روبه رو نیست....
و جوشش شعر و جوشش دوستی که در انتها به دریافت بالی برای پرواز منتهی می شود...
و بالا می رود و سپید می شود...اگرچه کمی فقط کمی این شعر هنوز جای کار دارد....

آقای رحمانی در واقع این شعر پیشرفت شما را در شاعری از زبان خودتان بیان می کند و همینگونه است که نوشته اید..و البته دوست عزیزی که در این مسیر برای قدم برداشتنتان راهنما بوده و خوب از عهده بر آمده است....

آقای کیوان اصلاح پذیر بالها را به شما داده و خوب توانسته اید از آنها استفاده کنید و انحصارش را کم کم به دست بگیرید...
از خواندن شعرتان لذت بردم ...موفق باشید...

جلیل قیصری

نیما می گوید آنچه که زلال تر است عمیق تر است (نقل به مضمون)...و می بینیم که این شعر در عین سادگی نسبت به شعر های پیشین عمق بیشتری هم دارد ضمن این که با آقای شوکتی نیا در آن دو مورد موافقم .می توانیید -سراسر -را حذف کنید و مصرع اول بند دوم را در صورت تمایل به -با زلالی ات یا زلالی هایت رفیق شدم -مبدل کنید که در این صورت وحدت مفهومی ومضمونی شعر هم بیشتر می شود.

حمید

چه به دل می نشیند وقتی که نوشته ای بی تکلف و ساده را می خوانی.
آمده ام بالی دوباره بگیرم
برای پروازی بلندتر
من اینجا سپید شده ام
با تو ....
فکر می کنم همین قسمت خود یک شعر کامل و گویا بود .
اینجا وازه ها همه رسیده اند!
این هم از آن جمله های چند پهلویی است که هر کس به دید خود آنرا برداشت خواهد نمود. اگر انتخاب من بود همان قسمت آخر شعر را جدا می کردم .
فکر می کنم شاهد خیلی خوب و سریع جلو می رود و گاهی شاهد این شعر را با شاهد شعر های قبلی یکی نمی بینم .

مسعود دانش

چه بگویم ؟
اگر از سادگی , روانی و زیبائی شعر بنویسم که حق مطلب را جناب دکتر روشن فومنی کاملا ادائ کرده است .
اگر ستایشم را از شما برای بزرگمنشی و قدر دانی زیبا و بایسته ای که انجام داده اید بنویسم , که خانم لیلا رضائی پیشتر گوی سبقت را ربوده است .
تنها میتوانم بنویسم که از خواندن این شعر لذت بردم و همراه شما از کیوان عزیز و سایر دوستانی چون خانم لیلا رضائی , بهار عزیز , جناب رحمانی , کورش همه خوانی ,رامین چمن ,شوکتی نیا ,دکتر فومنی و ... تشکر کنم و قدر دان بودن را به سایر چیزهائی که از شما بزرگان آموخته ام اضافه کنم .

صحبت

دیروز جای نظر ثپت نبود برای سپاس از فروتنی صداقت و حق شناسی شما نسبت به دوست گرانمایه ات ایملی خدمتان ارسال کردم که ادای وظیفه کرده باشم .
نمی دانم دریافت فرمودی یا خیر نظراتم را که مو’ید دیگاه دیگر دوستان صاحب نظر است به عرض رسانده ام .

سمیه رئیسی

بطن نوشته اتان كاملاً گوياست و سرشار از قدرشناسي ...
اما ظاهر نوشته يكدست نيست و بيشتر به نثر مي ماند
به نظر من قيدهاي زمان و مكان را اگر حذف كنيد (مثلاً حالا رسيده ام اطناب است و هر دو كلمه گوياي زمان حالند هم قيد حالا و هم زمان فعلتان) خواننده بيشتر فرو مي رود و در مورد اثر فكر مي كند بگذاريد غير از آنچه شما فكر مي كنيد و نوشتيد بخوانيم ... بند مياني مملو از حروف ربط و ضميرهايي است كه مي شود به قرينه حذف كرد...
پايان مطلب بسيار زيباست مخصاصاً اگر قيدش را حذف كنيد:
براي پروازي بلندتر سپيد شده ام...

حسن عاشق علی

كار بسيار زيبا و عالي و در نوع خود پسنديده است و حق هم اين است كه انسان
از اساتيد و راهنمايان و معلمان ديده و نديده ي زندگي اش ستايش و قدرداني كند .

کریم فرزادفر

سروده تان ساده بی پیرایه وبر خاسته از دل است وبه دل می نشیند
افرین بر شما که قدر ومنزلت دوست را می دانید واین نشان از قدر شناسی شماست ومن مفتخرم از اشنایی با چنین بزرگانی چون شما.

کوروش همه خانی

فرزانگی ات را در وکالت عاشقا نه ی کلمه و سادگی ! و مهر درفشانت را در شعر هایت همیشه مرور می کنم خصوصن که به یار دیرینه کیوان بزرگوار تقدیمی کرده ای که از فضایل گل فشان شماست.

رضا یوسف زاده تهرانی

سلام.از این کار لذت بردم.زبان صمیمی و نرمی داشت که مخاطب را نرم و آهسته با خودش می برد.
زبان هم ساده تر شده بود و من این کار را دوست داشتم.

بهار حقشناس

کار خوبی بود مخصوصا شروع کار خیلی ارتباط خوبی با این کار برقرار کردم ویک حس همزاد پنداری غزیب باهاش داشتم ....با این سطر موافق نیستن حس میکنم یکم کلیشه است:
و تو همانی حتمن

که در من جوشیده ای !!...
از کارتون لذت بردم...پایان بندی نسبتا خی رو هم داشتید.

نیلوفر نصرتی

در برخورد اول كمي گنگ به نظر مي رسيد ولي با چند بار خوانش جالب و جالب تر مي شد
نقطه ي قوت اين كار اين است كه ديگر كلمات كليشه اي كه در هر شعر شما مشهود بود از ذهنتان كاملا پاك شده و اينكه شما
هنوز در كارتان فرم داريدو حسن ديگر كارتان اين است كه خط به خط با شاعر رفتم
اما در اخر نتيجه گيري به عهده ي من گذاشته شد اميد وارم هميشه از نظرات گران قدر دوستان بهره ببريد مثل هميشه...

محمد شهیدی

سلام دوست من شعرتان زيباست علاوه بر زيبايي سرشار از حسي خاص براي پاس داشت روشنايي بخش شعر هايت با خواندن اين شعرت راقب شدم با اصلاح پذير بيشتر اشنا شوم البته اگر ايشان هم تمايلي داشته باشد .

 
 
 |    نوشته شده توسط رحمانی
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

ميزباني ميزبان هاست دامين دامنه دومين


جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ